تبليغاتX
منتظران مهدی
برای ظهور آقا امام زمان دعا کنید

 

" لاَ اِلََهَ اِلاَّ اَللهُ "

"حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي اَمِنَ مِنْ عَذَابِي"

سلام رفقا

موضوع روز گذشته كه به خاطرتان هست، "اُذكُرُونيِ فَاذكُركُم" به نقل از علامه راحل مرحوم طباطبايي(ره)،

همه مي دانيم كه يادِخدا خيلي مهم است، واقعا يك مسأله حياتي است، تنها راه نجات است، حتي از بيمه ی عئمر ، بیمه ی بدنه و بیمه ی آتش‌سوزي براي كسي كه ماشينش را دزد برده ، يا همه ی دار و ندارش آتش گرفته مهمتر است، حتي براي يك دانشجوي طفلك "يه لا قبا" كه به دنبال يه نمره براي پاس كردن يه درس دو  واحدي یا بیشتر به دنبال استاد مي‌دود، آره، دُرسته، از ليسانس و فوق لیسانس و از همه اينها هم بالاتره، از چي‌...؟ از دكتر شدن؟ بعله، البته، اصلا اين حرفها چيه؟ از رئيس جمهور شدن هم مهمتره. آره از آيت‌الله شدن هم مهمتره، راستشو بخواي يادِخدا از مرجع شدن هم مهمتره... البته معلومه ديگه چون تا يادِخدا نباشه كسي به اين مقامات نمي‌رسه.

اما رفيق! چرا فراموش مي‌كنيم؟! مي‌دانيم و بارها شنيده‌ايم كه شيطان خطرناك ترين دشمن ماست، اما چرا از او نمي‌ترسيم و با ديدن علائم خطرناكِ او نمي‌گريزيم، شنيدم يا شايد در يكي از كتابهاي شهيد محراب دستغيب خواندم كه ايشان در اول نماز استعاذه مي‌كردند (گفتن اعوذ بالله من‌الشيطان‌الرجيم) اما اين لفظ را آهسته و بدون صدا مي‌گفته‌اند، علت هم اين بوده كه به قدري از شيطان هراس داشته‌اند كه حتي نام او را آهسته مي‌گفته‌اند.

ببين ، مثل اينكه در ميدان مين در حال راه رفتن باشي، در آن صورت چطور راه مي‌روي؟

شايد اين غفلت و بي‌توجهي به شيطان و فريبهاي خطرناك او دو علت داشته باشد، يكي عدم دانش و معرفت نسبت به خطرات شيطان و ديگر عادت، ما واقعا به گناه عادت كرده‌ايم ، به غفلت از يادِخدا ، به همگرايي و همنشيني با شيطان، كافي است يك نگاهي به اَعمال خودمان در طي يك هفته بياندازيم، غيبت ، دروغ ، حق ديگري را پايمال كردن، بي احترامي به والدين، ظلم به فرزندان، با كوچك و بزرگ ، غريبه و آشنا ، در خانواده و مدرسه و اداره و كوچه و خيابان و حتي در مسجد و...

حال در چنين شرايطي تنها يادِخدا و يادِخدا و يادِخدا ست كه مي‌تواند ما را از چنين معركه‌اي كه خود براي خودمان درست كرده‌ايم نجات دهد، چرا كه اگر به يادِ او باشيم او نيز به يادِ ما خواهد بود، چه بسا كه ما به خودمان توجه مي‌كنيم اما نمي‌دانيم كه نياز ما چيست ، مثل بيماري كه دواي درد خود را نمي‌شناسد، لذا اگر خود را به خدا واگذاريم و با همه وجود و از سر نياز و استيصال خود را در آغوش او افكنيم، آن رحيمِ مهربان آنچنانچه شايسته كرامت و عظمت و لطف خودِ اوست ما را قبول مي‌كند، مي‌پذيرد و دارويمان مي‌دهد و از خطرات مصون و محفوظمان مي‌دارد.

بيائيم و سعي كنيم صبح كه بيدار مي‌شويم فكر كنيم كه امروز مي‌خواهيم يك ميدان مين را پاكسازي كنيم، و همه اعمال و رفتارمان تا شب به قدري دقيق باشد و تا حدي قابل توجه و كنترل باشد كه هيچ چيز حَواسمان را پرت نكند. در عين چنين توجهي آيا عامدانه گناه مي‌كنيم؟!

خدا رحمت كند شيخ عباس قُمي گردآورنده مفاتيح‌الجنان را، در اين كتابِ شريف براي هر روز دعا و ذِكرِ مخصوص آن روز را آورده ، خوب است اگر هر روز صبح با اين نيت خود را آماده كنيم و تا شب با توجه باشيم و از ذكرِ خدا غافل نباشيم.

همه ی اين حرفها را گفتم اما دلم نمي‌آيد اين آخري را نگويم ، تا اينجا، هم براي خودم و هم براي شما خوانندگان عزيز و با معرفت بود اما اين جمله ی آخر را فقط براي خودم مي‌گويم، شايد هم بگوئيد پس چرا در اينجا مي‌نويسي؟ اما عيب ندارد شما هم هر چه دوست داريد بگوئيد!

خاك بر .... نه بَده ، واي بر ... اصلاً وِلِش كن... ، نه بايد بگم ، نمي‌شه نگم،

خاك بر سَرِِ و واي به حالِ آن بدبختي كه اينها را بداند و بنويسد و باز هم جاهل و غافل از كنار كمينگاههاي خطرناك شيطان بگذرد و بدتر اينكه در آنها گرفتار و اسير شود، و يا اينكه بدتر از آن خودِ بدبختش به دنبال دُكّان شيطان بگردد و از اين وَر و آن وَر به دنبال آدرس شيطان باشد.

خدايا همه ی بندگان خود را از شّرِ شيطان در اَمان نگاه دار،‌آمين يا رب‌العالمين.

يا علي مدد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 16:12  توسط سیاوش  | 

در سر پل ذهاب بودیم در یک قرارگاه تاکتیکی متعلق به بچه های اطلاعات عملیات لشکر 27 محمد رسول الله لازم شده بود که تعدادی موتور سیکلت تهیه کنیم تا در بعضی از عملیاتها استفاده کنیم ، یکی از بچه ها خدا روحش را شاد کند به نام محسن رقابی وصیت کرده بود وقتی به شهادت رسید موتور تریل اش را به واحد منتقل و استفاده کنند. خدا برایمان خواست و محسن شهید شد و بالاخره موتور به واحد منتقل شد، قرار شد رضا موتوری که مسئول موتوری واحد بود و بعدها به اسارت دشمن بعثی درآمد و قدش 145 سانتیمتر و خیلی کوجک بود به طوری که پایش برای نگه داشتن موتور یاری نمی کرد موتور را چک و راه اندازی کند. بعد از چند روز با هر مشکلی بود موتور راه افتاد ، من هم که بچه شری بودم به رضا گفتم باید قدرت پرش موتور را چک کنی و یک تپه بزرگی را که وسط یکی از خیابانهای شهر خالی از سکنه سرپل ذهاب ایجاد شده بود انتخاب کردیم و رضا موتور را روشن کرد، دور خیز کرد ، چند بار گاز را تکان داد ... قان ... قان ... قان...
ناگهان با تمام قدرت موتور را راه انداخت شاید سرعت از 80 کیلومتر بالاتر رفته بود که به ابتدای تپه رسید و موتور به هوا بلند شد.
بعید می دانم بتوانم صحنه را برایتان ترسیم کنم اما تا حدی که بتوانم..
موتور در هوا شاید 7 ـ 8 متر مثل یک موشک خودتان باید مجسم کنید...
لبهای رضا موتور با آن قد کوتاه لای دندانهایش ...
چشمهای کوچکش باز شده و گرد توأم با هراسی که من می توانستم آن را ببینم
و ... رضا در حالی که دستانش بر فرمان موتور بود انگار که دمر خوابیده روی هوا....
و لحظاتی بعد رضا و موتور کشان کشان روی زمین با سرعتی زیاد سر می خوردند تا پس از طی 15 ـ 20 متر که تن زخمی و مجروح رضای طفلک و موتور نازنین محسن شهید بر زمین ایستاد .... و من دوان دوان در حالی که هم نگرانم ، هم از خنده توان ایستادن بر روی پا را ندارم بر بالین موتور و رضا و رضا و موتور ...
بالاخره در آن روز موتور .. ببخشید رضا را به بیمارستان صحرایی و موتور را برای تعمیر مجدد به تعمیرگاه فرستادیم
رضا که بعدها به اسارت رفت و اکنون هم از او خبری ندارم
و موتور برایمان منشأ خدمات زیادی شد .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 17:21  توسط سیاوش  |